هیچ کسی از آینده خبر نداره به جز اونی که اون بالاست به جز خدا که مهربونترین ولی چیزی که الان هست چیزی که خدا الان خواسته اینه که دو تا آدم که یکی این سر دنیاست یکی اون سر بخوان که مال هم با شن ولی هیچ کس نیدونه چی میشه کاش مال من باشی همیشه با خودم می گم اگر خدا مرا جور دیگه ای می خواست جور دیگه ای می آفرید پس حالا که دوستت دارم اون خواسته که دوستت داشته باشم آخرشم با خودش
اینو الان که ماها میگذره مینویسم میدونستم که اون میخواد و آخرش این شد من و تو زن و شوهر شدیم و واسه همیشه با هم
واي كه چقدر دلم گرفته 3 ماه كه با هم ازدواج كرديم يعني به نهايت آرزو و رويامون رسيديم روز به روز به عشق و علاقه ام اضافه مي شه اما اينكه هميشه ازم دوري خيلي اذيتم ميكنه حالا ديگه بايد براي ساختن يه زندگي تلاش كنيم در نتيجه واسه هم خيلي كمتر وقت داريم هر روز بايد روزها رو بشمارم كه كي مياي و من ميتونم ببينمت و بيام بغلت خيلي سخته از كسي كه بودن با اونو حقت ميدوني هميشه دور باشي اينه كه باز پناه آوردم به نت به جايي كه با ورود بهش تو رو پيدا كردم يا بهتر بگم تو اومدي تو زندگيم و حالا هم شدي شريكم به همين سادگي فكرشو كه مي كنم همه چيز به نظرم عجيب نمي دونم من بيشتر وقتا هيچي نمي دونم حتي نمي دونم چي بنويسم كه يكم سبكم كنه تو هم كه مثل هميشه سر كاري راستي چرا ما هميشه بايد از هم دور باشيم؟؟