همین جوری یهویی بعد از مدت ها دلم هوای نت کرد و وبلاگم که یه روزی تنها محل درد و دلمون بود و حالا اینقدر خوشبختم که....
در آستان حضورش میان شرم و کلام سلام کردم و او عاشقانه گفت سلام
نگاه من به نماز ایستاده بود انگار که قبله ام به برابر چو قرص ماه تمام
نگاه او به سخن آمد و چه شیرین گفت: خوش آمدی به دلم ای غریبه ی گمنام
پیاده شانه به شانه قدم زنان رفتیم به میهمانی گلهای عشق آتش فام
نهال وحشی دستانمان به هم پیچید چه شاعرانه چه شوق آفرین چه ناهنگام
نگاه عاشق ما عاشقانه تر می گفت: سحر سلام شکوفه سلام عشق سلام
|
+| نوشته شده توسط
سارا در یکشنبه 1 اردیبهشت1387
|